تبليغاتX
HIDDEN

HIDDEN

نشست و گفت عجب میوه ای بدهد باغ من...

عجب نهالی بکارم من...عجب کودی بریزم من...نشست و نشست و نشست و هرگز برنخواست

و آخر خیره به باغ همسایه گفت: خدایا مگر من چه کم دارم از او ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت   توسط hidden  | 

هیچ وقت ادم نمی شوم...یا شاید هیچ وقت آدمها شبیه من نمی شوند..
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت   توسط hidden  | 

آرزویم این است که پیشگوی حاذقی بودم که تاس سرنوشت را می ریخت و آینده را می دید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت   توسط hidden  | 

وقتی ساعت حوصله تمام شود.....

 تمام قصه های شیرین دنیا بی معنی می شود....

...

و دیگر هیچ افسانه ای هیجان زندگی را بیدار نمیکند...

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت   توسط hidden  | 

توی ماشین که می نشیند, اولین حرفش این است که فقط می خواهد همراه من باشد نه مزاحم من. اصرار می کند که به کارهام برسم و او فقط در کنار من باشد.

با خنده می گویم:"هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست, نیست؟ "

نمی خندد اما انگار مدتها در این باره فکر کرده باشد می گوید:" اوایل نیست اما کم کم مزاحم و حتی مانع میشه."

بعد با لبخند محوی میگوید:

...."و خاصیت عشق این است"

روی ماه خدا را ببوس( مصطفی مستور)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت   توسط hidden  | 

بعضی وقتها یک جایی روی سینه آدمها سنگبن می شود, تنگ می شود و مچاله می شود...

 

کاش مرکز احساس آدمها جای دیگری بود که می شد آنرا برید و دور انداخت و باز هم زندگی کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت   توسط hidden  | 

می گفت اگر آب باشد شناگر خوبی هست

آب را آوردند گفت:نه... اگر دریا باشد می تواند شنا کند

رفت دریا ...

غرق شد و مرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت   توسط hidden  | 

وقتی که جنایت می کنیم دلیل داریم...
 
وقتی که جنایت می کنند هیچ دلیلی پذیرفته نیست.

فقط با دو نمره...

او 3 واحد بیشتر شد و من 3 واحد کمتر...

تا ترم بعد...شاید من انیشتین شدم, او هم کمی پایینتر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت   توسط hidden  | 

تلفن , تو, من, احساس, شب......مرگ بر روز
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت   توسط hidden  |